|
برای گل همیشه نازم
فرقه عشق عشق و پیروان اوون ، اونقدر عاشق و مهربون اند که اگه اونها هم صاحب یه دین بودن ... دین خودشون ...عاشقی همه مردم دنیا به اونها می پیوستند اینه که خدا عشق رو واسه همیشه با درد و رنج آفرید که فقط اونایی که لایق تحمل این درد و رنج هستن به اوون برسند و دیگران از اوون بی خبر اند ... بی خبر *** بهشت عشق ***
نظرات قشنگتون فراموش نشه
برای نازگل خودم
برای نازگل خودم سحر ناز و همه شما دوستای خوب : یک شب دل نشست و با خود فکر کرد که دگر سنگ شود رفت و کنار سنگها نشست اما …….. عاشق سنگ دیگری شد
نظرات قشنگتون فراموش نشه
برای خوش آواز ترین قناری باغ زندگی ام آن هنگام ... آن هنگام که آن بوته خار بر روی زمين تنها بود عشق را آفريد .....
برای گل باغ زندگی ام
هزارمین بار پرسید: تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم: نه. هیچ وقت... تا مبادا دلش بشکنه
منتظر نظرات قشنگتون هستم . به امید دیدار .
می نویسم برای عزیزترین فرشته خودم
راستشو بخوایید الان که این مطالب رو واسه تون می نویسم خودم هم نمی دونم دارم چیکار می کنم اما می خوام اینو بگم :
خدایا تو که آفریدی .... چه زیبا آفریدی . احسنت از روح خودت دمیدی . احسنت خودت به خودت گفتی . احسنت اما ای کاش وقتی (دل) رو آفریدی .... یه تیکه سنگ می آفریدی یا اونو جوری خلق میکردی که هر کسی نداشته باشه . فقط کسایی که لیاقت اونو داشته باشن می داشتند .
دوستان ببخشید اگه ناراحتتون کردم . اما چیکار کنم دلم گرفته بود . خواستم یه درد دلی با شما کرده باشم . به امید دیدار .
برای امید شبهای تنهایی قلبم
خدا عشق و عاشقا رو دوست داره وقتی می بینه دو تا عاشق با عشق همدیگه رو دوست دارن فرشته های مهربونشو صدا میکنه و به اونا میگه ... ببینید که عشق رو چه زیبا آفریدم ...
نظرات قشنگتون فراموش نشه . به امید دیدار حکمت همه دیوانه ها را از خودشان دور می کنند و تو ... آنها را دوست میداری میگن دوستشان داری و ... دعاهاشونو برآورده می کنی پس ... اینه حکمت تو که دیوونه همیشه خندونه
با سلام به امید زندگی ام William ShakespeareWilliam Shakespeare (baptised 26 April 1564 – died 23 April 1616)[1] was an English poet and playwright widely regarded as the greatest writer of the English language, and as the world's preeminent dramatist.[2] He wrote approximately 38 plays and 154 sonnets, as well as a variety of other poems.[3] Already popular in his own lifetime, Shakespeare became more famous after his death and his work was adulated by many prominent cultural figures through the centuries.[4] He is often considered to be England's national poet[5] and is sometimes referred to as the "Bard of Avon" (or simply "The Bard")[6] or the "Swan of Avon".[7] Orthodox scholars believe Shakespeare produced most of his work between 1586 and 1612, although the exact dates and chronology of the plays attributed to him are under considerable debate—as is the authorship of the works attributed to him. He is counted among the few playwrights who have excelled in both tragedy and comedy; his plays combine popular appeal with complex characterisation, and poetic grandeur with philosophical depth. Shakespeare's works have been translated into every major living language,[8] and his plays are continually performed all around the world. Shakespeare is the most quoted writer in the literature and history of the English-speaking world,[9] and many of his quotations and neologisms have passed into everyday usage in English and other languages. Many have speculated about Shakespeare's life, including his sexuality and religious affiliation. Life
Main article: Shakespeare's life Early life
William Shakespeare (also spelled Shakspere, Shaksper, Shaxper, and Shake-speare, as spelling in Elizabethan times was not fixed and absolute[10]) was born in Stratford-upon-Avon in April 1564, the son of John Shakespeare, a successful glover and alderman from Snitterfield, and Mary Arden, a daughter of the gentry. His birth is assumed to have occurred at the family house on Shakespeare may have attended King Edward VI Grammar School in central At the age of eighteen, he married Anne Hathaway, aged twenty-six, on 28 November 1582. One document identified her as being "of After his marriage Shakespeare left few traces in the historical record until he appeared on the London theatrical scene. Indeed, the period from 1585 (when his twin children were born) until 1592 (When Robert Greene called him an "upstart crow") are known as Shakespeare's "lost years" because no evidence survives to show exactly where he was or why he left Stratford for London.[13] Numerous stories attempt to account for Shakespeare's life during this time, including one that Shakespeare got in trouble for poaching deer, one that he worked as a country school teacher, and one that he minded the horses of theatre patrons in London. However, there is no direct evidence to support these stories and they all appear to have begun circulating after Shakespeare's death.[14] ویلیام شکسپیر
ویلیام شکسپیر (۱۶۱۶-۱۵۶۴) شاعر و نمایشنامهنویس انگلیسی که وی را بزرگترین نویسنده در زبان انگلیسی دانستهاند. زندگینامه
در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکدهای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی میکرد. یکی از پسران او به نام "جان" در حدود سال ۱۵۵۱ به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید. ماری در ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال، شوخ و شیطان شد، به مدرسه رفت و مقداری لاتین و یونانی فرا گرفت. ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند. برخی میگویند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجوانی به قدری به ادبیات دلبستگی داشت که معاصرین او نقل کردهاند، در موقع کشتن گوساله خطابه میسرود و شعر میگفت. در سال ۱۵۸۲ موقعی که هجده ساله بود، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام "آن هثوی" از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید. پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانههای مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهای مشتریان مشغول شد ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامههای ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و نقشهایی را ایفا کرد. بعدا وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت. این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت. در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامهنویسی حرفهای محترم و محبوب تلقی نمیشد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند، آن را مخالف شئون خویش میدانستند. تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان میدادند. در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال ۱۵۹۴ دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در ۱۵۹۷ اولین کمدی خود را به نام "تقلای بی فایده عشق" در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد نمایشنامههای او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر میآمد. الیزابت در سال ۱۶۰۳ زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویهای نسبت به شکسپیر نشد. جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد. نمایشنامههای او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت، بازی میشد. بهترین نمایشنامههای شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه میآمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد چیمبرلین" باشند. اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد. در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار میکرد. این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامههایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" ی گمشده و نویسنده نو پای دیگر به نام "جن جانسن" را نیز به اجرا در میآورند، اما احتمالاً آثار استاد "ویلیام شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه میکشید. این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقهای ساخته شده بود، که مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقهای منتهی میگشت که از قسمت فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده میشد. شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال ۱۶۱۳ در ضمن بازی نمایشنامه "هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود. احتمالاً شکسپیر در سال ۱۶۱۰ یعنی در ۴۶ سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد بازگشت، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد. چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامههایی که در این دوره از زندگیش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال ۱۶۱۱ به اجرا در آمدند. در آوریل سال ۱۶۱۶ شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت. آرامگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا میگردد .
برای بهترین لحظه های زندگی ام
وفا ای غم ، تویی تنها دوست با وفایم ای دوست شرمنده ، هر وقت دلم می گیرد به دیدارتو میآیم اما تو ... هر شب تویی در میزنی ... به این دلم سر میزنی ای دوستان بی وفا ... از غم بیاموزید وفا غم با همه بیگانگی ... هر شب به من سر میزند
نظرات قشنگتون رو بزارید . با تشکر و به امید دیدار
برای بهترین پرنده زیبای زندگی ام
نی و دل بشنو از نی چون حکایت می کند از دل عاشق شکایت می کند سوی دیگر دل روایت می کند از نوای نی شکایت می کند کین نوا کز تو برآید ، از دل است شکوه های این دو بارالها خوشگل است
امیدوارم که از این قطعه شعرم خوشتون اومده باشه و از اینکه یه خو.رده دیر دیر آپ می کنم منو ببخشید . همینطور منتظر نظرات قشنگتون هستم . تا پست بعدی خدانگهدار . |
|

