|
برای گل گلخونه عمرم
دستهایم بوی گل میداد . مرا به جرم چیدن گلها دستگیر و محاکمه کردند . غافل آنکه هیچکس با خود فکر نکرد شاید من گلی کاشته باشم .
با سلام به فرشته آسمون قلبم دوستای عزیزم میخوام با اجازه شما اینها رو تقدیم کنم به عشق رویاییم
......I Love you
سلام . سلام به تو که تا عمق وجودمو فراگرفتی و اینو فقط خدام میدونه و بس
امروز میخوام بدون شرح بگم .
و ای کاش می شد یه روزی روزگاری .....
یه بار دیگه اومدم اما با یه خورده تغییر تو شمایل وبلاگم. سلام به قناری خوش آواز زندگی ام ...دیگه همه باید بدونید منظورم کیه ؟..... آره آفرین
و یه ذره درد دل :
خدایا تو چه زیبایی . به زیبایی همه ی زیبایی هایی که ما میبینیم و چه زیباتر بخاطر اینکه عشق را آفریدی و چه زیبا آفریدی ... با هزار راز ... با هزار خون دل ... با هزار گریه که هنوز هم ... هنوز که هنوزه هیچ کس نفهمیده حکمت تو از این آفرینش چه بوده اما من میگم ... خدایا تو خود عاشق بودی . عاشق چیزی که ما نمیتونیم بفهمیم پس عشق رو آفریدی که ما هم عاشق باشیم بی آنکه بدانیم عشق چیست . عاشق می شویم ............................ خدا چه زیبایی
باز هم برای او که همه وجودم را فراگرفته
وای بر چشمان منتظری که هنوز هم کنار ساحل چشم به راه برگشتن مسافر سفر رفته است .
وای بر آن روزی که آب با خود تکه های قایق شکسته ای را به ساحل می آورد . و صد وای بر آن روزی که تو بخواهی بروی و همین قصه باز هم تکرار شود . خدایا قسمت میدم به انتظار که بدترین دردها است که هیچ وقت هیچ چشم منتظری رو نا امید نگذاری . و هیچ وقت سحر رو از من ... با آرزوی موفقیت برای همه شما دوستای گلم .
تقدیم به گل گلخونه زندگیم
بچه ها امروز با اجازه همه شما می خوام این تصویر رو تقدیم کنم به نازترین گل عمرم سحر ناز که دلش اونقدر کوچیک و قشنگه که مطمئنم با دیدن این تصویر اونقدر حال میکنه که نگو و نپرس . آخه میدونید اون عاشق بچه کوچولوهای کوچیک و ناز و قند عسله .
میدونید چرا ؟ به خاطر اینکه سحرناز من خودش مثل یه پری خوشگل و زیباست . قلبش پر از صفا است . چشماش . چشمای اون که میشه تموم زیبایی های دنیا رو تو چشمای شرابی زیباش دید .
دوستای گلم الان ممکنه بگید چقدر اغراق و از خود راضی . اما به خدا همه اینا که گفتم عین حقیقته . حقیقتی که من تو این مدت هر لحظه بیشتر غرق اون میشم و لذت میبرم . از اینکه پر حرفی کردم عذر میخوام . منو ببخشید . و اما تصویر :
به امید دیدار همه شما دوستای گلم .
برای گل همیشه بهارم
ای عشق ای عشق تو چه زیبایی گر کفر نباشد تو خدایی همه تسلیم تو ، هرگونه که بخواهی ما همه غلام تو ایم و تو ... ندانم غلام یا پادشاهی گاه در لباس غلامی ، شاهی کنی گاه بر تخت شاهی ، سجده غلامی تو کنی
برای قشنگترین ستاره آسمون زندگی ام
خدایا عاشقان را غم مده .............. که عشق خود هزاران غم دارد
تقدیم به عزیزترین دلبستگی زندگی ام
رفتن و جدایی :
خیلی ساده دل می بندیم خیلی ساده عاشق میشیم خیلی ساده و معصومانه اشک می ریزیم شاید همین سادگی ها باعث میشه که ... خیلی ساده از هم جدا بشیم و دل بکنیم ... افسوس.
برای تنها آرزوی قلبم
وفای غم غم تو را دوست دارم با تمام غمهات ... با همه دل تنگی هات تنها دوستی که در لحظات قصه و ناراحتی با من بوده تو بودی اما من چی ! شرمنده ی تو رفیق ... ای غم تویی در میزنی هر شب به من سر میزنی از غم بیاموزید وفا ای دوستان بی وفا غم با همه غم های خود هر شب به من سر میزند
برای تنهاترین . زیباترین و نازترین گل باغ زندگی ام
دوستان عزیز این قطعه رو بعد از اطمینان قلبی که امروز از سحر نازم گرفتم تقدیم به شما عزیزان می کنم . امیدوارم مورد پسندتون واقع بشه :
گریه آنجا که خنده نتوانست کاری کند گریه به دادم رسید و دلم را شاد کرد با اینکه دلم داشت می سوخت گریه اومد و آتیش دلم رو خاموش کرد تا باز دلم شاد بشه و بخنده .
خدایا تو شاهدی . تو عبادتهام تو راز و نیاز یه چیز از تو می خوام ... سلامتی سحر ناز
برای تک ستاره آسمان تاریکم
شکرنامه بارالها ، به قربان آن دست خط زیبایت که چه زیبا سرنوشتم را نوشتی با مرکب سیاه ، سیاه به زیبایی پوشاندن تمام سفیدی های این دنیا ...
تا پست بعدی خدانگهدار ... نظرات قشنگتون فراموش نشه .
تقدیم به زیباترین زیبای زندگی سیاهم
عرش لرزید ، قلقله شد بین فرشته ها نکنه نفرین کنه و ... اما اون گفت : خدایا ، چنان که با من کرد با دگران نکند مبادا کسی اونو نفرینش کنه اون شب و تا صبح بارونی اومد که تا بحال هیچ کس ندیده بود آخه فرشته ها تا صبح با اون عاشق دلسوخته گریه کردن ...
تا پست بعدی خدانگهدار همگی ...نظرات قشنگتون ......
برای قشنگترین پرنده آسمون زندگی ام
گریه و باروون بارونو دوست دارم ، چون گریون مثل دل عاشقاست اونو دوست دارم ... چون وقتیکه زیر باررون گریه می کنی ... کسی دیگه اشکاتو نمی بینه
تا پست بعدی خدانگهدار . نظرات قشنگتون رو بگید .
برای قناری خوش آواز زندگی ام
شاید یه کسی شبها برای اینکه خوابتو ببینه به خدا التماس میکنه !! شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه !! مطمئن باش یکی شبا بخاطر تو . تو دریایی از اشک می خوابه ولی تو اونو نمی بینی !! شاید هم هیچوقت نبینی
برای گل همیشه نازم
فرقه عشق عشق و پیروان اوون ، اونقدر عاشق و مهربون اند که اگه اونها هم صاحب یه دین بودن ... دین خودشون ...عاشقی همه مردم دنیا به اونها می پیوستند اینه که خدا عشق رو واسه همیشه با درد و رنج آفرید که فقط اونایی که لایق تحمل این درد و رنج هستن به اوون برسند و دیگران از اوون بی خبر اند ... بی خبر *** بهشت عشق ***
نظرات قشنگتون فراموش نشه
برای نازگل خودم
برای نازگل خودم سحر ناز و همه شما دوستای خوب : یک شب دل نشست و با خود فکر کرد که دگر سنگ شود رفت و کنار سنگها نشست اما …….. عاشق سنگ دیگری شد
نظرات قشنگتون فراموش نشه
برای خوش آواز ترین قناری باغ زندگی ام آن هنگام ... آن هنگام که آن بوته خار بر روی زمين تنها بود عشق را آفريد .....
برای گل باغ زندگی ام
هزارمین بار پرسید: تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم: نه. هیچ وقت... تا مبادا دلش بشکنه
منتظر نظرات قشنگتون هستم . به امید دیدار .
می نویسم برای عزیزترین فرشته خودم
راستشو بخوایید الان که این مطالب رو واسه تون می نویسم خودم هم نمی دونم دارم چیکار می کنم اما می خوام اینو بگم :
خدایا تو که آفریدی .... چه زیبا آفریدی . احسنت از روح خودت دمیدی . احسنت خودت به خودت گفتی . احسنت اما ای کاش وقتی (دل) رو آفریدی .... یه تیکه سنگ می آفریدی یا اونو جوری خلق میکردی که هر کسی نداشته باشه . فقط کسایی که لیاقت اونو داشته باشن می داشتند .
دوستان ببخشید اگه ناراحتتون کردم . اما چیکار کنم دلم گرفته بود . خواستم یه درد دلی با شما کرده باشم . به امید دیدار .
برای امید شبهای تنهایی قلبم
خدا عشق و عاشقا رو دوست داره وقتی می بینه دو تا عاشق با عشق همدیگه رو دوست دارن فرشته های مهربونشو صدا میکنه و به اونا میگه ... ببینید که عشق رو چه زیبا آفریدم ...
نظرات قشنگتون فراموش نشه . به امید دیدار حکمت همه دیوانه ها را از خودشان دور می کنند و تو ... آنها را دوست میداری میگن دوستشان داری و ... دعاهاشونو برآورده می کنی پس ... اینه حکمت تو که دیوونه همیشه خندونه
با سلام به امید زندگی ام William ShakespeareWilliam Shakespeare (baptised 26 April 1564 – died 23 April 1616)[1] was an English poet and playwright widely regarded as the greatest writer of the English language, and as the world's preeminent dramatist.[2] He wrote approximately 38 plays and 154 sonnets, as well as a variety of other poems.[3] Already popular in his own lifetime, Shakespeare became more famous after his death and his work was adulated by many prominent cultural figures through the centuries.[4] He is often considered to be England's national poet[5] and is sometimes referred to as the "Bard of Avon" (or simply "The Bard")[6] or the "Swan of Avon".[7] Orthodox scholars believe Shakespeare produced most of his work between 1586 and 1612, although the exact dates and chronology of the plays attributed to him are under considerable debate—as is the authorship of the works attributed to him. He is counted among the few playwrights who have excelled in both tragedy and comedy; his plays combine popular appeal with complex characterisation, and poetic grandeur with philosophical depth. Shakespeare's works have been translated into every major living language,[8] and his plays are continually performed all around the world. Shakespeare is the most quoted writer in the literature and history of the English-speaking world,[9] and many of his quotations and neologisms have passed into everyday usage in English and other languages. Many have speculated about Shakespeare's life, including his sexuality and religious affiliation. Life
Main article: Shakespeare's life Early life
William Shakespeare (also spelled Shakspere, Shaksper, Shaxper, and Shake-speare, as spelling in Elizabethan times was not fixed and absolute[10]) was born in Stratford-upon-Avon in April 1564, the son of John Shakespeare, a successful glover and alderman from Snitterfield, and Mary Arden, a daughter of the gentry. His birth is assumed to have occurred at the family house on Shakespeare may have attended King Edward VI Grammar School in central At the age of eighteen, he married Anne Hathaway, aged twenty-six, on 28 November 1582. One document identified her as being "of After his marriage Shakespeare left few traces in the historical record until he appeared on the London theatrical scene. Indeed, the period from 1585 (when his twin children were born) until 1592 (When Robert Greene called him an "upstart crow") are known as Shakespeare's "lost years" because no evidence survives to show exactly where he was or why he left Stratford for London.[13] Numerous stories attempt to account for Shakespeare's life during this time, including one that Shakespeare got in trouble for poaching deer, one that he worked as a country school teacher, and one that he minded the horses of theatre patrons in London. However, there is no direct evidence to support these stories and they all appear to have begun circulating after Shakespeare's death.[14] ویلیام شکسپیر
ویلیام شکسپیر (۱۶۱۶-۱۵۶۴) شاعر و نمایشنامهنویس انگلیسی که وی را بزرگترین نویسنده در زبان انگلیسی دانستهاند. زندگینامه
در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکدهای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی میکرد. یکی از پسران او به نام "جان" در حدود سال ۱۵۵۱ به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید. ماری در ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال، شوخ و شیطان شد، به مدرسه رفت و مقداری لاتین و یونانی فرا گرفت. ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند. برخی میگویند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجوانی به قدری به ادبیات دلبستگی داشت که معاصرین او نقل کردهاند، در موقع کشتن گوساله خطابه میسرود و شعر میگفت. در سال ۱۵۸۲ موقعی که هجده ساله بود، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام "آن هثوی" از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید. پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانههای مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهای مشتریان مشغول شد ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامههای ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و نقشهایی را ایفا کرد. بعدا وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت. این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت. در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامهنویسی حرفهای محترم و محبوب تلقی نمیشد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند، آن را مخالف شئون خویش میدانستند. تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان میدادند. در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال ۱۵۹۴ دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در ۱۵۹۷ اولین کمدی خود را به نام "تقلای بی فایده عشق" در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد نمایشنامههای او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر میآمد. الیزابت در سال ۱۶۰۳ زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویهای نسبت به شکسپیر نشد. جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد. نمایشنامههای او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت، بازی میشد. بهترین نمایشنامههای شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه میآمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد چیمبرلین" باشند. اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد. در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار میکرد. این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامههایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" ی گمشده و نویسنده نو پای دیگر به نام "جن جانسن" را نیز به اجرا در میآورند، اما احتمالاً آثار استاد "ویلیام شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه میکشید. این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقهای ساخته شده بود، که مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقهای منتهی میگشت که از قسمت فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده میشد. شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال ۱۶۱۳ در ضمن بازی نمایشنامه "هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود. احتمالاً شکسپیر در سال ۱۶۱۰ یعنی در ۴۶ سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد بازگشت، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد. چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامههایی که در این دوره از زندگیش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال ۱۶۱۱ به اجرا در آمدند. در آوریل سال ۱۶۱۶ شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت. آرامگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا میگردد .
برای بهترین لحظه های زندگی ام
وفا ای غم ، تویی تنها دوست با وفایم ای دوست شرمنده ، هر وقت دلم می گیرد به دیدارتو میآیم اما تو ... هر شب تویی در میزنی ... به این دلم سر میزنی ای دوستان بی وفا ... از غم بیاموزید وفا غم با همه بیگانگی ... هر شب به من سر میزند
نظرات قشنگتون رو بزارید . با تشکر و به امید دیدار
برای بهترین پرنده زیبای زندگی ام
نی و دل بشنو از نی چون حکایت می کند از دل عاشق شکایت می کند سوی دیگر دل روایت می کند از نوای نی شکایت می کند کین نوا کز تو برآید ، از دل است شکوه های این دو بارالها خوشگل است
امیدوارم که از این قطعه شعرم خوشتون اومده باشه و از اینکه یه خو.رده دیر دیر آپ می کنم منو ببخشید . همینطور منتظر نظرات قشنگتون هستم . تا پست بعدی خدانگهدار .
با سلام به آبی آسمان زندگی ام
دوستای خوب و عزیز امروز می خوام یه نوع نظر خواهی از شما دوستای عزیز و گرامی خودم داشته باشم . امیدوارم که با راهنمایی و نظرای خوب و قشنگتون من رو راهنمایی بفرمایید .
سوال من اینه : دیدگاه شما درباره عشق چیه ؟
ممنون میشم اگه نظر بدید . منتظر شما عزیزان هستم و خدانگهدار .
با سلام به تار و پود جوونم
با اجازه تون میخوام یه شعر رو به سحر نازم تقدیم کنم آخه من توی این دنیا فقط اونو دارم و هر روز صبح صدقه سلامتی شو میدم و براش دعا میخونم . چون معتقدم اگه کسی رو واقعا دوست داشته باشی این کارها کوچکترین چیزیه کی میشه واسه اوون انجام داد . نمیدونم تا چه حد با این گفته و نوشته های من موافقید اما به هر حال این نظر و عقیده منه و اما ... سحر ناز خوش آواز . صدای زندگی ساز بخند و با خنده ات قیامتی را بنداز سحر ناز خوش آواز . غنچه گل سحر باز برقص و بزن ساز . گره به ابرو ننداز سحر ناز خوش آواز . صدای زندگی ساز
سحر عزیزم همیشه دوستت دارم . دوستای عزیز منتظر نظرای قشنگتون هستم .
با سلام به تنها تار باقیمانده گیتار عمرم
هر وقت دلم می گیره میشینم و با دلم درد دل می کنم وقتی فهمیدم دلم اونقدر غصه دارده دلم به حال دلم سوخت و ... آروم گریه کردم ، خیلی آروم تا مبادا بشنوه و غصه هاش بیشتر بشه
منتظر نظرای زیبا و قشنگتون هستم . خداحافظ عزیزان امسال هم با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد تا یه سال دیگه از عمرمون بره و ما همینطور به آینده نگاه می کنیم . با اجازه تون می خواستم یه شعر رو تقدیم به سحر نازم و شما دوستای عزیز بکنم .
اشک و سنگ به سنگ گفتم . خوش به حال تو که نمی دانی عشق چیست قطره ای مانده از باران از دل ترک خورده اش بر زمین افتاد آری آن سنگ گریست
منتظر نظرای قشنگتون هستم . به امید دیدار با سلامی گرم به نفس نفسهای عمرم دوستای خوبم بعضی وقتها دلم می گیره و یه شعرهایی می گم . با اجازه تون یکی از اونها رو واسه تون می زارم امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره . پرنده عاشق پرنده ای را دیدم ، که وقتی جفتش مرد رو به آسمون کرد و پرواز کرد اونقدر بال زد و بالا رفت که دیگه خسته شد ، خسته خسته بعدش آروم چشمهاشو بست ، بالهاشو جمع کرد شروع کرد به آواز خوندن ، اونقدر زیبا می خوند که ... نفهمیدم کی ، با اوون سرعت به زمین خورد و ... کاش می تونستیم پرنده باشیم ، یه پرنده با قلبی کوچیک به بزرگی همه دنیا . منتظر نظرای قشنگتون هستم . خداحافظ سلامی گرم به نازترین ناز خودم نمیدونم راجع به این وبلاگ و مطالب من که همه اونارو با کلمه برای سحر عزیزم نوشتم چی فکر می کنید . اما واقعا دوستای خوبم دوست داشتن واقعی و محبت واقعی داشتن یه چیز دیگه هستش و من به نظر خودم به اوون رسیدم . دوستای خوبم به نظر من اگه خوشگل ترین دختر دنیا باشی یا خوشگل ترین پسر دنیا باشی بعد از یک ماه قیافه ها تکراری میشه و اوون موقع است که عشق واقعی معلوم میشه و دوست داشتن واقعی خودشو نشون میده و من و سحر ناز تا به امروز اینجور بودیم و خواهیم بود . با آرزوی موفقیت برای همه شما عزیزان تا پست بعدی خداحافظ همگی شما .
با سلامی گرم و دوباره به خورشید آسمون قلبم
راستشو بخوایید می خواستم یه خورده باهاتون درد دل کنم . امروز سحر اومد پیشم و من از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم . اما وقتی رفت بد جور به هم ریختم خیلی خیلی بد . عجیب حالم گرفته شد آخه اوون رفت دانشگاه . شهرستان و من تا چند وقت دیگه باید دوباره چشم براش باشم تا برگرده و این باعث شد که خیلی حالم گرفته بشه و چیزی به فکرم نرسید جز اینکه بشینم با شما دوستای عزیزم یه درد دل خودمونی کنم . ببخشید اگه ناراحتتون هم کردم .
اگه نظری چیزی داشتید خوشحال میشم بگید . تا دیدار بعدی خدانگهدار همه شما سروران عزیز خودم
با سلامی دوباره به گل همیشه بهار زندگی ام
من رفتم و یه تحقیق راجع به معنی لغت (سحر) کردم و این چیزا به دستم اومد که دیدم بد نیست اینها رو هم بزارم تو وبلاگم که همه بدونن که سحر ناز من علاوه بر خودش اسمش هم قشنگ و پر معنیه :
خواجه حافظ شیرازی : من آن مرغم که هر شام و سحرگاه خاقانی شیروانی : هر سحرگاهش دعای صدق ران خسروانی : دلخسته و مجروحم و پی خسته و گمراه آغاجی : عهده و میثاق باز تازه کنیم سنایی غزنوی : آنچه یک پیرزن کند به سحر سوزنی سمرقندی : به دعای سحر گهانه تو را شیخ اجل سعدی شیرازی : به فلک می رود آه سحر از سینه من
با کمال تشکر از مسئولین محترم و گرانقدر خبرگزاری مهر
تا پست بعدی خداحافظ همه شما دوستان گرامی و عزیز
تقدیم به امید زندگانی ام
این چند بیت رو که خودم گفتم تقدیم به شما عزیزان می کنم امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره :
دل سنگ همه میگن سنگ ، دل نداره اما وقتی تکه سنگ ترک خورده ای را دیدم آروم گفتم ، بیچاره دلش شکسته
. . .
. نی و دل بشنو از نی چون حکایت می کند از دل عاشق شکایت می کند سوی دیگر دل روایت می کند از نوای نی شکایت می کند کین نوا کز تو برآید ، از دل است شکوه های این دو بارالها خوشگل است خوشحال میشم اگه شما هم نظری داشتید بدید تا بتونم استفاده کنم . اگه شعرهامم رو اصول شعر و شاعری نیست ببخشید چون چیزهاییه که از قلبم که از عشق سحر ناز لبریزه تراوش میکنه و هیچی واسه من بهتر از این نیست . تا پست بعدی خداحافظ همه شما دوستان عزیز و گرامی .
این قطعه رو که خودم ساختم تقدیم به بهترین عشق زندگی ام میکنم
رسم عاشقی خداوند ابر را از عشق منع کرد تا مظهر عشق گردد . وقتی دو تکه ابر عاشق ،آروم و آهسته به هم میرسن خدا به باد میگه از هم جداشون کنه ولی اونا همدیگه رو تو آغوش می گیرن و ... گریه میکنن ، اونقدر گریه ، که هیچی از اونا باقی نمی مونه حالا میدونم عاشقی زیر بارون یه چیز دیگه ست .
با سلام خدمت بهترین آرزوی زندگی ام
عزیزان امروز مطلب خاصی به اوون شکل ندارم فقط می خواستم یه خورده واسه تون درد دل کنم چرا که چند وقته سحر عزیزمو ندیدم و دلم واسه دیدنش یه ذره شده اینو اونایی که عاشق واقعی هستن میدونن که چه سخته دوری از کسیکه با جوون و دل دوستش داری و به اوون عشق می ورزی . خوب چیکار کنم اوون مشغول درس و دانشگاهه و من باید با این وضع کنار بیام اما همینکه تلفنی هم شده صداشو می شنوم به من کلی حال میده و باعث خوشحالی من میشه . ببخشید اگه شماها رو با حرفام ناراحت کردم اما دلم خیلی گرفته بود مجبور شدم با شماها یه خورده درد دل کنم و برا سلامتی سحرناز خودم هم از خدا و امام زمان تقاضای عاجل دارم . چشام منتظر . خیره به در دلم میگه به زودی . میادش سحر سحر نازم خدا نگهدار خدایا اونو زود پیشم بیار خداحافظ همگی شما
منتظر مطالب من باشید فعلاْ از همه دوستان عزیزم خداحافظی می کنم |
|










